به نام آنکه سرب سنگین روحم را با کیمیای نامش طلایی کرد

نیشخندسلام

احوالات دوستان گرامی چطوره؟خوبین خوشین رفقا؟خوش میگذره بدون من؟

خیر سرم منتظر بودم تابستون بشه و بیام پیشتون! از شر کنکور که خلاص شدم رفتم idsl ام رو با ذوق تمام با پول طفل معصوم خودم راه انداختم. با زور سیم تلفن رو از مامان گرفتم و وصل مودم کردم اما چه فایده چند هفته بیشتر پیشتون نبودم!ظاهرا خط تلفنمون نویز داخلی داره تا پدرم اقدام کنه واسه تعمیرش بچم باید بشینه پیشت نت!!هی

بعدشم رفقا حالا من تو اپ قبلیم یه چیزی گفتم شما چرا جدی گرفتین ول کن نیستین! (شوووخی بود باووو)!ولی جدا میخواستم وب رو اپ کنم اما اپم مربوط به گذشته و وب قبلیم بود و کامنت دوستام که خود شما هستین توی این وبم اما واقعا سخت بود بین اون چند هزار تا کامنت بگردم دنبال کامنتهای خاصی که مد نظرمه!ولی قول یه روز میزارم!(صرفا تجدید خاطراتمه)!....بچه ها طبق واقعه ناکامی بنده و الموتم...الانا باید برام سالگرد میگرفتین منم شنیدم اومن دنیا اینترنتش فیری هستش و فیلترم نداره راحت میاومدم پیشتون(خندم گرفت جدا)!هه  هه با حال میشدا حیف..

از کنکورم بگم که واقعا عالی بود از خودم راضی ام از این بدتر نمیتونستم خرابش کنم! نیشخندولی بالاخره  من دکی میشم امسالم دکی میشدم اما هزینش جوری بود که باید دار و ندار پدرم رو حراجی میزاشتیم..منم دلم واسه اجی و داداش کوچمولم سوخید گفتم حیفه بیخانمان بشن !:دی

امسالم تابستون واقعا واسم عالی و دوست داشتنی بود کلی!اموزنده بود از هر لحاظ جدا کلی روحی تقویت شدم!کلا ازش خاطرات خوبی دارم!!احساس میکنم ذهنم و فکرم کلی جهت دارتر شده!!بچگی میکنم،شیطونی میکنم و لذت میبرم از داشته هام و تلاش میکنم واسه رسیدن (اشتباه نکنید تلاشم واسه رسیدن به نداشته هام نیست!)!، رسیدن به چیزهایی که باید باشن و نیستن! واسه رسیدن به تکامل روحی و فکری...(همون خودسازی)!در یک کلمه رسیدن به موجودیت اصلی همه ما "انسانیت"!

فکرم منطق سرش میشه!(تلاش میکنه که منطق سرش بشه)!دلمم که...خوبه ها ولی امروز یکم حال دلم گرفتست.اولین باره به دلم حق میدم که گرفته باشه(حالا دلیلشم میدونم!و دلیلش به کنار)!نمـــــــــــــــــــــــیگم

نقاشی کشیدم تقدیم بهش(بازم نمیـــــــــــــــــگم تو کفش بمونید!)هه شوخی بود نقاشیش فری هستش!هه فری فری هم نیستاااااا ولی خوووووب(روم نمیاد بگم)!(جمله بندی رو صفا کنید!رو مگه اومدنی!)!؟ (اه کافه میکس خوردم سر شده بود،تلخم بود بجای اینکه گوارای وجودم بشه،وجودمو (وووویی بدمزه بودسبز)!)!

الان دارم این اهنگ رو گوش میدم(اروم اروم تو گوشم بگو که میمونی هر شب هر لحظه به یادم میمونی.ذره دره از عشقت من دارم میمیرم من تو فکرم چطوری دستاتو بگیرم(دستا بالا دی جی داره میخونه !میدونم دیگه الان فاطی میاد وسط )!بقیش: حالا دستات تو دستام نگاهت تو نگاه این چه حسیه چه حالیه چرا من رو هووووووووووووووووام(هوا را کشیده بخوانید و با صوت)!)!

کمی غمگین...

::::

مدرسه ها داره شروع میشه!!وای خداجون چقدر دلم میخواست کلاس اول بودم...تو روستا..میون دوستان دوران ابنداییم(پسمل دخمل قاطی)!بودم...(بغضم گرفت!چقدر یهویی دلم تنگ شد واسه 8 9 سال پیشم!!) الان تغییر و گذشتن و تموم شدن و عبور رو کاملا درک میکنم!دلم بدجور واسه جیر جیر چوب و تخته های خونه درختیم تنگ شده!اون موقع صدای جیرجیرش دل و قلبمو قلقلک میداد الان یاد اون جیرجیر گلومو قلقلک میده!!اون موقع دلم قلقلکش میشد و لبام میخندید...(نفس عمیق)...الان گلوم قلقلکش میشه و گوشه چشمام ابری و بارونی میشه!ببینید چقدر احساس/نگرش تغییر کرده

بچه ها دلم درگیر یه احساسه...احساسی که نه تنها قلبمو بلکه تمام روح و وجودمو تسخیر خودش کرده.دلم واسه سادگی تنگ شده...

فرناز چند روز پیش اپ کرده بود وقتی اپشو خوندم تمام وجودم دستخوش تغییر تلنگور شد!حدودا 5 ساله دارم خاطراتمو مینویسم!(بیچاره میشم دست کسی بیوفتنااااااااا)! !لحن خاطراتش منو یاد اولین خاطراتم توی دفتر خاطراتم کردش...دفتر خاطراتمو باز کردم..حسابی روش خاک نشسته بود.دلم نیومد خاک هاشو پاک کنم و با چه حسرتی بوسیدم دفتر خاطراتمو! اوووف وب مهرنوش رفتم چند شب پیش ساعت 2 شب بود وقتی خاطرات احیاشو داشتم میخوندم اتوماتیک چشمام خیره گوشیم شده بود تصورشو کنید حتی پلک هم نمیزدم تنها چیزی که میفهمیدم سر کردن یه قطره هایی رو صورتم بود که یکی یکی میافتادن رو بالشم وقتی به اون قسمتش که نوشته بود اسمون هم با بارونش تو ملکوت و اون بالا بالاها احیا گرفته بود و بغض دلش رو با اشکاش هدیه ما زمینی ها میکرد دستم قدرت نگه داشتن گوشی رو نداشت!با صدای بلند بدون اینکه بفهمم زدم زیر هق هق گریه عروسکم کنارم بود گرفتمش جلوی دهنم که صدام بیرون نره.یدفعه مامیم اومد تو اتاق(ترسیده بود و نگران!)گفت چی شده با کی دعوات شده باز؟گفتم هیچی مامان خواب بد دیدم...گفت چی دیدی گفتم شب بود یادم نیست چی دیدم(تو اون شرایط چی میگفتم خوب)!گفتش بمونم پیشت گفتم نــــــــــــــــه برو بخواب!گفت میترسیا گفتم نه برو دوستم هست!(سوتی)!(اخه داشتم با دوستمون همون موقع اسی حرف میزدیم!) نیشخند(گفت دوستت؟؟گفتم هان اره اره بامزی رو میگم(عروسکم)!ترکی گفت تو کی میخوای بزرگ بشی خدا میدونه!گفتش تو اخر سر منو میکشی!...اون لحظه حالم خوب نبود فقط میخواستم تنها باشم مجبور شدم به شوخی مامانمو بفرستم بره..

.

این اپ نیاز به ویرایش دارد

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

T-maAp 051: سرنوشت چه بد نوشت، راه ما از هم ســوا !


سرگـذشت بد گـذشت قصـه مـالـه دردها، سالُ ماهُ روز به کامـه قرنـها

 

[ زیر میز ورق شـعرم --- میشه دید عرق شـرمم --- گیج گیج منگـه منگـم ]


s2a

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳۱ ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط باران و بهار| نظرات ()

به نام خدا..

سلام باز من اوووومدم... همه دست..خوب از شلوغ بازی بگذریم.الان میخوام یه عالمه حرف بزنم میترسم حرفام زیاد بشه حوصلتون نیاد بخونید هی ..  

اول بزارید از ملووودی بگم...دعا کنید خوب بشه نمیتونه نفس بکشه درد هم داره خــــیلی زیاد!بچه من قرار بود پنجشنبه ملودی رو تو بیمارستان ببینم!با خوشحالی زیاد بدو بدو اماده شدم من هیچوقت اینقدر سریع اماده نمشدم همه تعجب کرده بودن،فقط قرار بود من رو پدرم ببره بزاره جلوی بیمارستان من خودم برم

. دیدم مامنم توی ماشینه گفتم مامن جایی میری؟گفت اره دارم میرم ملودی رو ببینم تو هم میای؟؟ منم گفتم مامی یعنی اجازه میدی منم بیام؟گفت اگه کم حرف بزنی اره خلاصه توی راه گل خوشگل گرفتم واقعا ناز بود بعد تا بریم و برسیم دیر شد حدودا 5:30 من که داشتم توی خیال خودم با ملودی و اینکه ببینمش و ...کلی سرمو گرم میکردم یدفعه پرستاره گفت نمیشه.گفت بیمارتون اگه توی بخش بود میشد ولی چون بیمارشون مربوط به عمل و اینا وهزار تا چرت و پرت دیگه میشه نمیشه برید داخل..

.منو میگی منو میگی میخواستم بزنم توی مغزش پدر و من و مامیم هرچقدر اصرار کردیم نزاشتن!منم دچار افسردگی شدم و...برگشتیم.از اونجا حال عمم هم خوب نبود رفتیم اونجا!مامنم گفت گل رو بیار واسه عمت گفتم عمرا گل واسه ملودیمه بعد گریم گرفت وبعد رفتیم خونه عمم اینا و من کلا اصلا نفهمیدم اونجا چی شد؟شب شد به ملودی پیام دادم و ماجرا رو واسش گفتم بعد اونم گفت تا ساعت7:30 اتاق عمل بود..اوخـــی..بعدشم تازه بابای ملودی گفته که دفعه بعد اومدن میخوان اول ملودی رو بیارن پیش من.. (دل همتون بسوووزه)منم کلی برنامه ریزی کردم که اومدن چیکار کنم .و ملودی رو کجاها ببرم و هزار یک برنامه !

امروز رو هم که جمعه بود وای کنکور ازاد پزشکی داشتم..افتضاح افتضاح...جسارت نشه ولی پسرا بیشتر ارایش کرده بودن...مملکتمون هم که پر شده از گرگ!!بخدا شده عصر..بخور تا خورده نشه،همینطور که سرم رو برگه بود یدفعه دیدم این مرده مراقبمون مشکوک میزنه یکم نگاش کردم دیدم داره به دختره کناردستیه من میرسونه اونم خیلی ضایع میرسوند دستشو میزاشت رو جواب درست یا توی برگه نظرخواهی هست میدن که توش از وضعیت امتحان میپرسن...بخدا توی اون معادله ریاضی رو حل کرد داد بهش!عصبانی

من اصلا اهل اینکه حرف بد بزنم نیستم جدی میگم ولی اون لحظه دوس داشتم فحش رو بکشم بهش و میزو بکونم تو مغزش!اخه یکی مثل من 1 سال خودشو کشته و از همه زندگیش زده و خودشو خفه کرده درس خونده باید با یه بیسواد اسمون جول که فقط به فکر قروفرشه و ارایش و ابرو هرچیش!با من تو دانشگاه رو یه صندلی بشینه من ازشون نمیگذرم خدا هم ازشون نگذره... قهر

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

 

دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

 

و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...

 دکتر شریعتی...به افتخار یکی که اقای شریعتی رو دوست داره اینو گذاشتم.

.مژه

زهرا سوووورپرایز داره واستووووون : اپ بعدیم خیــــــــــــــلی باحاله..اونایی که باهام تو وب قبلیم بودن کلی واسشون سورپرایز دارم...میخوام افشا گری کنم...نیشخند

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳۱ ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط باران و بهار| نظرات ()

التماس دعا....

 

 

امروز صبح ساعت نمیدونم چند از خواب بیدار شدم"انتظار نداشته باشین بگم ساعت 8،ادمی که تا ساعت 3 نخوابه و همش فکر و فکر و فکر عمرااااا 8 بیدار بشه،حدودا 10 بود بیدار شدم"

صبحونه چی خوردم حالا بماند چجون داشتم با پری حرف میزدم نفهمیدم چی خوردم،از بیحوصلگی رفتم سراغ فیلم کره ای ملکه برفی "تبلیغات"..یکم نگاهش کردم که توی جو فیلم بودم یه هووووو

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٥ ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط باران و بهار| نظرات ()

 

سلام.

خوبین؟ این چند وقت که من نبودم چه خبرا بود هان؟ یادتون مونده بود که اینجا باران و بهاری هستن که دلشون واستون تنگ شده؟ (هورا من اومدم)

 

…وای خدای من چقدر دلم واسه اینجا و نوشتن و شماها تنگ شده بود.هم دل من هم دل این بهار خانووووووومون!

بچه ها جمعه کنکور داشتم اگه بدونید چه حالی بودم. ترسناک شده بودم هیشکی توی خونمون شهامت حرف زدن باهام رو نداشت!!دست خودم هم نبودااااااا اتوماتیک هیجان زده بودم.حالا ایشاالله سال بعد که بعضی هاتون کنکور میدین حال الان و اون موقع منو میفهمید!اونایی هم که کنکور دادن که دیگه هیچی…

سوالاتش هم سخت نبوداااااا فقط …!یه سوال زیست شناسی داده بودن خیلی مسخره بود اینقدر خندم گرفته بود که یادم رفت جواب بدم…اهان اینو بگم: بابای دوستم از بس حول کرده بوده به دوستم به جای کارتلفن کارت سوخت ماشینشو داده تا دوستم بعد کنکور بهش زنگ بزنه!دوستمم مست کنکور بوده از کنکور دراومده بود هم رفته کارت سوخت رو زده به کیوسک تلفن دیده نمیاره بعدش دیگه هیچی...!کلی خندیدم...شما هم بخندید..هه هه هه ...

 

اوووووووووووووووووووووم اینو بگم این بهار خان اومده وب جدید بزنه بعد اسمشو گذاشته دستان خالی؟؟؟؟!!!...خوبه حالا هیشکی ندونه من میدونم که چقدر دستمون خالیه!یکی نیس بهش گه چرا دروغ میگی اگه دستمون خالیه تو این چند ماه واسش چند میلیون خرج کردیمااااااااا!...

فردا از کمیته امداد میان میبرنمون تحت پوشش!!!!...

 

این مدت که نبودم اتفاقهای زیاد جالبی برام افتاده که همش یه جور برام..البته برای من و این  بهاری خان! که واسه هردومون تجربه بود...خوب ادمیته و هزار و یک فکر و خیال و کنجکاوی ووووو احساسات.. به هر حال(اول نوشتم به حر هال )!.بعدشم الان دوران جدید زندگیه جدید هردومونه!هنوزم میخندیدم و شادیم مث همه شماها!...(راسی گوشتونو بیارید جلو یه چیزی بگم....اهان خوبه...این بهار خان ازم قول گرفته وقتی میام نت یادم نره یه دنیایی دیگه هم دارم که توش این خان خانوم و بقیه اطرافیانم و خودم داریم توش زندگی میکنیم(البته من نکفتم حسودیش میشه هاااااا که من اینجا بیشتر وقت میزارم تا واسه اونااااااا.من نگفتم شما هم نشنیدید مگه نه )چقدر این شکلک منو یاد یکی از فامیلام میندازه)!این ورا هم زیاد میاد حتماااااا شماها هم دیدینش..(منظورم مجتبی نیستاااا)!...اااااااااا چقدر پرانتز تو پرانتز شد.اصلا نقطه سر خط

نیومده چقدر حرف زدماااا البته خوب الان خیلی خوشحالم میخوام زیاد بنویسم..ولی میترسم موقع خوندن اینجوری خسته بشید.ولی خوب دیگه!!

 

 

 

 

خوب تفلدت داریم.هم تفلد بهاره توی تابستون اونم از نوع 12 تیرش هم تفلد وبه!       ووووووووو

 

خوب یه چند نفراتون تفلداتون بود که من نبودم!الان دور هم تفلد میگیریم...

 

....حالا هورا هورا..یکی بیاد وسط ...

 

دوسط دارم بهار جون اینقدر !

...................................................................................................

 باران : همیشه بهاری باشی بهار جونم...پارسال نتونستم واست روز تفلدت کار خوبی بکنم اما امسال جبران میکنم...

 

 

دوستت دارم...این یه حس ساده نیست!

 

باران : تند تند اپ میکنیم...زود زود بیاید پیشمون...دیگه حرف زیاده تا شروع نکردم دوباره وصیتناممو باز نکردم فعلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٥ ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط باران و بهار| نظرات ()

نیومده میخوام خودمو بکشم....اینهمه اژ نوشته بودم پاک شد...

باید دوباره بشینم بنویسم...احتمالا فردا میزارم...چون امروز که اینطور شد...شادی احتمالا امروز گذاشتم نیدونمعصبانی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط باران و بهار| نظرات ()


آخرين مطالب
» ۱۳٩٠/٦/۳۱
» توی حاشیه...
» خرید یک مانتوی مناسب
» بسم الله الرحمن الرحیم
» ۱۳٩٠/٤/۸

Design By : RoozGozar.com